استلال!
بیا برو تو قاب دوربین من.
ــــــنه من تو آب راحت ترم.
اااا !
پس بیا بخواب تو چشمای من...
ــــتو کتاب گرم ترم.
خب سرتو بذار رو کاغذ های دفتر من!!!!
ــــــــــوای ....... تو چه قد بی منطقی.!!!
بیا برو تو قاب دوربین من.
ــــــنه من تو آب راحت ترم.
اااا !
پس بیا بخواب تو چشمای من...
ــــتو کتاب گرم ترم.
خب سرتو بذار رو کاغذ های دفتر من!!!!
ــــــــــوای ....... تو چه قد بی منطقی.!!!
تقصیر تو بود
تو که هرزگی این باد های هرزه را نبخشیدی
دیشب به خوابت آمدم
مرده بودی
لابه لای اوراق دفترت
به او
به آن پرواز بلند
به آن یگانه شب
تو تمام باروری این زهدان ناباروری
... چرا همیشه بر سر دوراهی ام؟
کلاغ
کلاغ
کلاغ
نت سکوت میان حرف های تو بود
کاش کسی بیاید به سرسرای کوچکم
ها...ی تارا
امشب هم بی گریه گذشت ...
ساعت را در ساعت بی نهایت کوک میکنم
به وقت شکستن
برایم چهار لیتر کنیاک بیاور
... چهار شات
ومن این کسان، این مردمان را نفرت انگیزترین ها یافتم. چنانچه خوب دانستم آنها هم مرا نمی خواهند. این ها که چنان به من می نگرند تو گویی تنها بازمانده گرد و خاک گرفته دورترین نشانه حیات آدمی را می بینند! انگار من در سکوتم هم پر از فریاد انزجارم! انگار سرم را که پایین می گیرم و به کتاب های خیابانم هم که مشغولم باز هم اختلالی در سیر گند و معتاد تکرارشان هستم. انگار بین زاویه مترو واتوبوس هم که جا می دهم پرنیان را و پنهانش می کنم، وضوح ردپاهای گناهکارم به خنده شان می اندازد و با انگشنانی که نشانم می دهند، سوراخم می کنند. انگار کناره گیری هایم را حمل بر توطئه می کنند و انگار این جور بودن من اصلا ناجوری من است!
برای همه این هاست که می گویم مرا وطنی نیست، نه هم وطنی. تنها جایی که آسوده تر بتوان نفس کشید؛ باید رخت ببندم.
ذره ذره لمسش می کنی. آرام آرام می آید. آنقدر ساده جا باز می کند که نمی دانی پیش از آمدنش این همه جای خالی کجا بود اصلا.
بستن هیچ دری کارساز نیست که همیشه درزی جایی باز می ماند. شاید حتی در تاریکی بیاید وقتی نمی بینی اش گوشه ای از اتاق می نشیند و خیره ات می شود.
بهتر اگر بشناسی اش دوستش داری. دلتنگش هم بودی . آرزویش را حتی...
زیر پوستت می لغزد و بارورش می شوی.
حالا که آمده و نشسته و اینجاست مجالش بده خودی نشانت دهد. سرمایش از بدخواهی نیست طبیعتش است این.
حالا بگذار بیاید. آرام آرام...
حتی اگر آرام تر از این ها خواهد رفت.
نه "غریب" نبود آن کلمه که پی اش بودم...
ناکجا؟!...نه
سست؟!...نه
تنگ و متزلزل و بعید و دست نیافتنی هم که نبود.
حتی "دوردست ترین جای جهان" هم نیست.
اما جایی هست که کاش نبود
کاش خالی می شد و نبود اینجا
جایی هست اما به گمانم
"من در وسیع ترین جای خالی جهان ایستاده ام کنار پرنیان"!
گفتم كه از ميان اين آدمها كدام خسته تر است؟ دست بلند كردي كه من!گفتم كدام تنها تر است؟خفه گفتي من! گفتم كدام اندوه بيشتر دارد؟شمردي هزار هزار ان غم من! گفتم از هر كه مي پرسم همين را مي گويد!پس تكليف خستگی و تنهايي و هزار هزاران غم من چه مي شود؟گفتي مي ماند براي تو...........
نگاه کن اینجا خیلی خالیه
آره همین جا رو می گم
نه اطرافتو نگاه نکن
دور و برتو نمی گم که
همین جا
درسته
خودشه
دستام دستامو می گم
زیادی خالیه نه؟!!
يكي بود
يكي خانه بود...
غير از تو......هييييييييچ صدا نبود!
صبح يك روز يخ زديم.
ديوارهاي خانه آنفولانزا گرفت.
مرغها مردند!
باران گرفت.....چترهاي سياه را برد.
شب شد!
تو رفتي...هواپيما اوج گرفت. ووووووووووووووووووووووووووووو
جنگ شد....سر م درد گرفت.
تو در آسمان نقطه شدي........
دووووور تر...
يكي خانه بود
تنها بود
شير بود
قوي بود.......من بود....
نفهميدم مرده بود يا خواب بوود!!!!
اين هم مثل هزاران ديگر است كه آخر نفهميدمش. مثل اينكه هنوز هم نفهميدم اين منم كه جايي جا ماندم يا نيمه كس ديگري است كه جايي در من براي خود دست و پا كرده.
و اين پاييز كه اول بار هيچ به خاطر ندارم كي آمد و حالا تقويم روي ميز خانه دوستي گويا مهر را به آخر مي رساند همين روزها. تقويم خوبي است. تبليغ شركت «جيحون بار»! و صفحاتش پر است از جدول اعداد بازي «شِلِم»، كه هميشه هم من مي بازم!
روزهايم؛ همين روزها را مي گويم. همين روزها كه هيچ كار نكردن سخت ترين كاريست كه مي كنم. همين روزها، آنقدر پاره پاره اند كه ديگر زحمت چيدنشان را هم به خودم نمي دهم. شروع نكردم به چيدنشان، نه، اما ايمان دارم اگر همه شان را هم درست و به جا بگذارم حتما جاي تكه اي خالي مي ماند. گم شده. اصلا بدي اين پازل ها همين است ديگر، اگر يك تكه شان نباشد بايد دورش ريخت. در خيابان وليعصر مي فروشند، هزارتايي، هزاروپانصدتايي، سه هزار تايي، پنجاه هزارتايي هم دارد نديده ايد؟ دوستي مي گفت سرگرمشان كه بشوي به هيچ چيز فكر نمي كني، ياد هيچ چيز نمي يفتي. چه خوب! اما آخر چطور مي شود روزهايم را به هم بچسبانم از پيش ترها تا امروز، اما يادشان نباشم؟! تازه وقتي ساختند قاب كرده اش را به ديوار مي زنند. پس بايد روزهايم را قاب كنم و به ديوار بكوبم؟ ديوارهاي اتاقم جا ندارد كه... پوسترهاي شاملو را كه بِكنم جا مي شود. شاملو را كه بردارم درست مي شود. شاملو را زير فرش بگذارم تمام است. اصلا ديگر شاملو نخوانم خوب مي شوم، مي دانم.
نمي خوانم ديگر، نه شاملو كه هيچ. سه هزارتايي اش را مي خرم. خيابان وليعصر مي فروشند. مي گويند نه ياد چيزي مي يفتي و نه به چيزي فكر مي كني. چه خوب! اما اگر دوهزارونهصدونودونه تكه را چيدم و آن يكي پيدا نشد چه؟ بايد دورش بريزم،نه؟
ـــرفت؟
ـــندیدم!
فقط صدای بسته شدن در آمد
و کفشهای کتانی اش که دیگر لابه لای کوچه نبود
و پنجره ی اتاق هم خالی شده بود.
انگار کسی تا آخرین قطره ی اتتظار را سر کشیده باشد.
حجم کوچک خانه از قاه قاه خنده اش ساکت بود
و بی صدا اشک می ریخت.
و ساعت خوابش برده بود
کنار یک فنجان چایی سرد.
ـــــپس
رفت؟
ـــــانگار که هرگز نیامده باشد.